سفرنامه : “عاشورا در روستای طبس” – بخش1

نوشته شده توسط .::علیــ..طبسیـــ..::.. در دسته خاطره‌ها و سفرنامه ها

برجسب شده در: , , , , , , ,

سفرنامه : “عاشورا در روستای طبس” – بخش1

انتشار یافته در مارس 08, 2011 با 2 دیدگاه

سفرنامه : “عاشورا در طبس” نوشتهء مریم السادات طبسی-بخش1

عاشورا و تاسوعای امسال موعد رسیدن من به معشوقم بود. البته چندین سال بود که تصمیم گرفته بودم به تنهایی به طبس بروم و اتفاقا چون تهران بودم رفتنش راحت تر بود. اما عاشورا تاسوعا با امتحانات پایان ترمم همزمان شده بود، ترسیدم بروم و اتفاقی بیفتد و به امتحاناتم نرسم. چرا که قبلا در دوره لیسانسم این اتفاق افتاده بود و من برف گیر شده و به یک امتحان مهم نرسیدم که بابتش تاوان سنگینی را پرداختم. اما امسال هیجانم، شور و شوقم و علاقه ام رنگ دیگری یافته بود. گویی نه به پای خود که بال در آورده بودم برای رسیدن به خاکی که در آن ریشه داشتم. از چندین ماه پیش، خواب نرسیدن به عاشورا تاسوعا و جا ماندن از کاروان عشق کابوسم گشته بود. اما عزمم جزم بود. بی قرار طبس بودم، بی قرار خانه مادر، کوچه بالا، هیئت ها، دیگهای غذای امام حسین، درختان، کوه، جاده عبور کرده از میان ده و البته تعزیه که سالها از دیدارش محروم شده بودم…

و اینگونه بود که راه افتادم. زمانی که بابا و مامان فهمیدند بلیط دارم و راهی هستم باورشان نمی شد که اینقدر جدی بوده باشم. زندگی در شیراز برای سالهای طولانی و دور بودن از شهر و دیار، مامان و بابا را تنبل کرده بود. به همین چاردیواری خانه چسبیده بودند و فکر پیمودن این مسافت طولانی هم آزارشان می داد و اگرنه من از ماهها قبل اعلام کرده بودم که ایهاالناس  من عاشورا تاسوعا رو می خوام برم طبس، هرکی راهیه و همسفرم می شه بسم الله. اما گویا با خودشان می گفتند این یه چیزی می گه واسه خودش. و من یکشنبه 21 آذر راه افتادم. اینقدر ذوق و شوق داشتم که هنوز باورم نمی شد امسال این سعادت به من رو کرده است. سال گذشته وقتی روز تاسوعا از راه رسیده بود کلی با خودم غرولند کرده بودم و بر خودم لعنت فرستاده بودم که چرا من الان اینجا هستم. البته منظور این نبود که در شیراز به من  بد می گذشت، نه. ما اینجا هم مراسم های باشکوهی داریم. اصلا ما در اینجا هم یک هیئت داریم. یک هیئت با حضور بچه های باحالی که عاشقانه و ارادتمندانه به آقا و مولایشان خدمت می کنند. شاید بتوانم به جرات بگویم که هیئت متوسلین به امام زمان ما در شیراز اولین هیئتی باشد که سنگ زیربنایش، جشن و مولودی که همان میلاد امام زمان باشد، بوده است. قریب به 30 سال است که ما در ایام میلاد امام زمان یک هفته در کوچه مان جشن داریم، آنهم چه جشن باشکوهی که با انجام تدارکات و زدن تکیه و … 2 هفته ای را درگیر آن هستیم. دو سال پیش بود که آیت الله حائری از جشن ما بازدید کرد و بسیار کار بچه ها را ستود. در ایام عزاداری ها هم در شب اربعین، خانه ما میزبان بچه ها است.  خلاصه اینکه ما در شیراز هم که هستیم بهمان خوش می گذرد.

اما حس غریبی برای بودن در طبس در دهه محرم در من وجود دارد که می توانم بزرگترین عاملش را همان کودکی های دلپذیرم بدانم. هنگامی که اتوبوس به سرحدات استان خراسان رسید و من تابلوهای استانداری و فرمانداری و… خراسان را دیدم، گویا قلبم می خواست از دهانم بیرون بیاید. شاید هم این مثل قدیمی که می گویند خاک، خون می کشد حقیقت داشته باشد و خاک من به شدت خونم را به سمت خود می کشید. به جرات می توان بگویم بهترین سفری بود که تا کنون رفته بودم. پس از سالها دوری از عاشورا تاسوعا ی طبس اکنون فقط چند ساعت با آن فاصله داشتم.

به تابلوهای کیلومتر شمار نگاه می کردم و برای رسیدن به مشهد و حرم آقا اما رضا بی قرار بودم. کم کم از دور حومه مشهد نمایان می شد. خداوندا من به مشهد رسیدم و فردا طبس هستم. گنبد طلایی آقا قلبم را لرزاند: السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا، یا ضامن آهو

وبعد ساعتی بعد تاکسی جلوی مغازه منصوره  و کاظم فرزندان دایی امیرم ایستاد. من از تاکسی پیاده شدم و جعفر پسر دیگر دایی امیرم را دیدم که جلوی مغازه کاظم ایستاده و با تعجب به این سو نگاه می کند. برای چند لحظه چیزی را که می دید باور نمی کرد؛ ”مریم! تو کجا اینجا کجا؟!“ و من به سمتش رفتم. ماشاء الله اینقدر جیغ جیغو و پر سرو صدایم که همه را از ورودم خبردار کردم. منصوره از مغازه اش بیرون دوید و همدیگر را در آغوش گرفتیم. بنده خدا مغازه دارهای دیگر با تعجب نگاه می کردند که چه شده که خضرایی ها اینقدر هیجان زده شده اند! چه شخصیت مهمی آمده؟! در اینجا بود که منصوره خبر خوبی به من داد: ”چه به موقع اومدی ما هم فردا با بابا می ریم طبس.“ از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم منصوره هم از بعد ازدواجش و بچه دارشدنش برای عاشورا تاسوعا طبس نرفته بود و حالا که کمی بچه هایش بزرگ شده بودند می خواست آنها را به طبس ببرد تا با فرهنگ عاشورایی به طور ملموس تر آشنا شوند. اینقدر هیجان زده و خوشحال بودم که وقتی بعد از ناهار در خانه عمه و دایی حسن برایم جا پهن کردند استراحت کنم، خوابم نمی برد. می خواستم زودتر به حرم بروم و بعد طبس. انگار نه انگار که 20 ساعت را در اتوبوس سپری کرده بودم. قرار بر این شد که شب با کاظم و مهشید  به حرم بروم و شب را خانه منصوره بخوابم و صبح ساعت 9 به سمت طبس راه بیفتیم. عمه و دایی صبح خیلی زود می خواستند بروند و از آنجا که من نیمه شب را در حرم بودم ترجیح دادم مزاحم خواب و استراحت آنها نشوم چرا که آنها هم 3 ساعت رانندگی تا طبس را در پیش داشتند.

حرم هم که لطف و صفای خودش را داشت. اتفاق عجیب این بود که آن شب حرم عجیب خلوت بود. به شوخی می گفتم چون قرار بوده من بیایم حرم را قرق کرده اند! فضای حرم پر از عطر یاس بود. دور ضریح به نسبت خلوت بود و می شد ضریح آقا را برای لحظه ای لمس کرد و متبرک شد. جالبتر اینکه آن گودی بالا ی سر حضرت که در آن نماز حاجت می خوانند هم خلوت بود و من به نیابت کلی آدم ملتمس دعا، نماز خواندم و دلی صفا دادم. بعد از حرم با کاظم و مهشید رفتیم آش خوردیم که خیلی خوش گذشت و با خاطرات با مزه ای همراه شد که مجالی برای گفتنشان نیست. ساعت 3 بود که به خانه منصوره رسیدم. از شدت هیجان و البته حرفهای خیلی زیادی که با منصوره داشتیم! تا صبح حرف زدیمو تعریف کردیم و فردا در راه طبس باز گل گفتیم و گل شنیدیم. آرش پسر کوچک منصوره، آنقدر بامزه و بلا است که اگر هم چشممان می خواست کمی  گرم شود، او نمی گذاشت. من تا طبس برای او قصه خاله سوسکه، سلیمون، حسنی نگو بلا بگو، آقا موشه و.. گفتم و شعر خواندم. یه پا خاله شاهدونه شده بودم و او هم بسیار زیاد از من استقبال کرد. بخشهایی از جاده، هوا طوفانی بود و به شدت باران می آمد. ما از مسیر قوچان به سمت طبس رفتیم و نه از مسیر نیشابور و سبزوار. جاده خوب و دلپذیر بود و دلهای ما مشتاق که این همه خوبی و زیبایی نوید بخش یک سفر خوب و به یاد ماندنی برای ما بود.

درباره .::علیــ..طبسیـــ..::.

علی طبسی هستم ، از سال 78 فعالیت خود را با وبلاگ نویسی در بلاگفا شروع کردم و به تدریج سایت پاتوق فور یو را راه‌اندازی نمودم و سال 86 با هدف معرفی روستایم طبس ، سایت طبشن را ایجاد کردم و همانگونه که شاهد بوده‌اید در این مدتی تغییرات زیادی در این سایت رخ داده است تا اینکه به وضعیت امروز رسیده است .

مرور بایگانی نوشته های .::علیــ..طبسیـــ..::.

2 دیدگاه

2 دیدگاه در سفرنامه : “عاشورا در روستای طبس” – بخش1 در حال حاظر وجود دارد . شاید شما مایل به افزودن نظر شخصی خودتان هستید؟

  1. عكساتون كجاست!در عين حال خوبه.

  2. سلام ممنونم که بوستانی به این خوبی برای همولایتیها و همشهری ها درست کردی من که طبق معمول استفاده کردم موفقیت پایدار برایتان آرزومندم

دیدگاهتان را بنویسید